|
محله لاج زیبا
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391
توسط بشیراحمد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اسفند 1391
توسط بشیراحمد
نفس باد صبا عشقي از جنس طلا دوري ودفع بلا سال پر سود وصفا ياري از سوي خدا همه تقديم شما
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391
توسط بشیراحمد
![]() می دانید از اولین جمله هايي ای که ما (ایرانیان) دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟ "بابا آب داد... بابا نان داد" می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟" من می توانم بخوانم و بنویسم" می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟" من می توانم بدوم" و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است یعنی ؟.!.................................................. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391
توسط بشیراحمد
![]()
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم آبان 1391
توسط بشیراحمد
آی مردم!!
به گمانم که غلط آمده ایم راه را برگردیم جاده از نور خدا ، خاموش است هیچکس ، حوصله عشق ، ندارد اینجا به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی جاده بی آبادی و سراسر ، همه جا ، ویرانی ست تا افق ، بذر عداوت کشته اند راه پر جذبه ، ولی بی مقصد همه همسفران ، دلگیرند من به چشمان همه همسفران خیره شدم برق چشمان همه ، خاموش است و دل از عشق ، تهی... همه در جمع ، ولی تنهایند آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم قطره ای عشق به همراه کسی نیست ، در این راه دراز و سرابی در پیش ، که همه قافله را ، خواهد کشت جاده ای خوانده تو را رو به هبوط جاده ای رو به سقوط... آسمانش دلگیر ابرها ، بی باران خرمن جهل و عداوت ، انبوه به مزارع ، علف نفرت و غم روئیده آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم و کسی نیست ، پیامی ز محبت بدهد هر چه از عمر سفر می گذرد ، می بینم ، از خدا دورتریم... هیچ کس ، مرگ محبت را ، جدی نگرفت کسی از کشتن احساس ، خجالت نکشید سر شب ، یک نفر آهسته زمن می پرسید : جاده سبز سعادت ، ز کجا باید رفت ؟ من از او پرسیدم : از خدا ، چند قریه دور شدیم ؟ آی مردم ، بخدا ، راه غلط آمده ایم من دلم می خواهد برگردم و به راهی بروم ، که در آن راه ، خدا همسفر من باشد من دلم می خواهد ، به سلامی ، گل لبخند نشانم بر لب سبزه و نور و گل و آینه را دریابم و همه هستی را از نگاهی که خدا خالق آن است ، تماشا بکنم از غم و غصه ، که ره توشه این قافله شد ، من سیرم... من دلم می خواهد ، عاشق همسفرانم باشم عاشق آنانی ، که براهی بجز این راه ، کنون در سفرند و نخندم به غم همسفر ناشادم و بدانم که خدا ، مال همه ست من دلم ، تنگ محبت شده است کار دل ، عشق به زیبائی هاست راه ما ، راه پر از اندوه است راه را برگردیم ... شعله ی عشق در این جاده ، دگر خاموش است جاده ای را که در آن نور خدا نیست، بدان تاریک است دل من ، همره این قافله نیست من دلم ، تنگ خدایم شده است آی مردم، مردم !! کار سختی ست ، ولی برگردیم برسیم تا سر آن پیچ زمان که خدا ، از دل ما بیرون رفت سر آن پیچ که حق رو به جلو رفت و ما ، پیچیدیم......
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم مهر 1391
توسط بشیراحمد
![]()
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم مهر 1391
توسط بشیراحمد
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. - بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتماً. چه سوال؟ - بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی میپرسی؟ - فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ - اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار. - پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟ مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم. پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد. بعد از حدود یک ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی خشن رفتار کرده است. شاید واقعا او به ۱۰ دلار برای خرید چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. - خواب هستی پسرم؟ - نه پدر بیدارم. - من فکر کردم پاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این هم ۱۰ دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد : متشکرم بابا بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله بیرون آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی ؟ بعد به پدرش گفت : برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من ۲۰ دلار دارم. آیا میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم…
این روستا در دهستان میان خواف قرار داشته و بر اساس سرشماری سال ۱۳90 جمعیت آن (1000خانوار) 4000نفر بوده است.
نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم خرداد 1391
توسط بشیراحمد
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید: ارباب
نخند به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند … به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت، به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به راننده ی آژانسی که چرت می زند، به پلیسی که سر چهارراه باکلاه صورتش راباد می زند، به مجری نیمه شب رادیو، به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد، به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان، به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده، به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید، به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد، به زنی که با کیفی بردوش، به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی، نخند … نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند، بار می برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، جار می زنند سرما و گرما می کشند، و گاهی خجالت هم می کشند، … خیلی ساده!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391
توسط بشیراحمد
بنده ای خدا را گفت:اگرسرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم…؟ خدا گفت : شاید نوشته باشم :
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
توسط بشیراحمد
![]() قرآن نگل : «قرآن نگل»، قرآن بزرگی است که با خط کوفی بر پوست آهو نوشته شده و به خلیفهی سوم منسوب است. این قرآن هماکنون در مسجد نگل واقع در... نگهداری میشود و مورد احترام فوقالعادهی مردم است.
چون
این قرآن در اثر توجه چوپان به گلی زیبا، کشف شده بود، این محل به «نوگل»
معروف شد و مردم، مسجدی به نام «مسجد نوگل» را بنا نهادند که به مرور زمان
به «مسجد نگل» شهرت یافت.
نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390
توسط بشیراحمد
تولد انسان روشن شدن کبریتی است برگرفته شده از پنجره ای رو به روشنایی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390
توسط بشیراحمد
قرآنی از کریستال
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390
توسط بشیراحمد
برخی از عقایدمحله لاج:
1-اگر بعد از نماز صبح جغدی بر بام خانه ای شیهه کند برای اعضای خانواده اتفاق ناگواری می افتد. 2- اگردرشب حنا بندان حنای عروس را مردم بر سر خود بمالند عروس سیاه بخت می شود. 3-اگر در روز چهار شنبه کسی فوت کند بعد از او چند تن دیگر نیز فوت می کند. 4-اگر چادر عروس را مردی دوزنه به سر عروس بیاندازد بر سر عروس هم هوو می آید 5-اگر ساق دوش داماد مردی دوزنه باشد داماد نیز دوزنه می شود. 6-اگر هنگام ماه گرفتگی زن حامله ای دست خود را به بدنش بزند همان قسمت از بدن بچه لکه می افتد. 7-اگر دوزن با هم زایمان شوند و یکی از اقوام به نزد هر دو برود هر دو بچه معیوب می شود(چهل می آورد) . 8-اگر کلاغی صبح قار قار کند به صاحب خانه خبر خوشی را می رساند. 9-اگر کف دست راست کسی بخارد پول به دستش می آید واگر کف دست چپش بخارد پول از دستش می رود. 10-هنگامیکه بافت قالی به پایان برسد(به نیت اینکه زن حامله پسر دارد یا دختر) نی قالی را در بین پایشان می گیرد وبه طرف بیرون می رود اگر جنس مذکری را دید بچه پسر است وبالعکس. و...
********************************************************
تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست پس تنها به نگاه او می سپارمتان ********************************************************
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390
توسط بشیراحمد
تلفظ برخی از کلمات به زبان لاجی : آب:اُو پدر:پیَر مادر:نَنه ساعت:سعَت قوطی:قطّی کبریت:گاگِرد دلواپس:دلوَرجرو کفش:کُوش پیراهن:پِرَن خواب:خُو خواهر :خُوَر برادر:برَر نان:نو قلیان:قلیو چاقو:چَقو بگذار :بَقذَر بیا:بُدو برو:بَرا کاغذ:کَغَذ سفید:سفِد تاریک:تَریک دست:دس زبان:زبو چشم:چَش گرسنه:گوشنه تشنه:توشنه مغازه:دیکو چانه:زنختو بشقاب:دوُری قاشق:قَشُق کتری:کلِت عمو:عامو دایی:خالو پدر بزرگ:باباکلو مادر بزرگ:بی بی بزرگ:کلو گلدان:گلدو کدام:کدو چرا:کچه گاو:گو گوسفند:گُسفَند گنجشک:چغوک خوبی:خُبی خانه:خَنه خیلی:خیله آنقدر:اُقذَر شیشه:شیشَ برای چه:برِچی شه پارچ:فارچ قارچ:سمَرُغ تشک:نَلی روباه:رِوا آمد:بیَمه رفت:برَف کاسه:کَسه بیل:بِل آینه:اِینَ بِخَر:واستو بردار:وَردَر بشین:بَنچی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390
توسط بشیراحمد
مجموعه تاریخی مزار کبودانی مربوط به دوره تیموریان است و در شهرستان خواف، روستای لاج واقع شده و این اثر در تاریخ ۵ آذر ۱۳۸۰ با شمارهٔ ثبت ۴۴۵۹ بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است
منبع تصاوير :وبلاگي در مورد خواف
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390
توسط بشیراحمد
خواجه اول که اول یار اوست ثانی الثنین اذهما فی الغار اوست صدر دین، صدیق اکبر، قطب حق در همه چیز از همه برده سبق خواجه شرع آفتاب جمع دین ظل حق فاروق اعظم شمع دین ختم کرده عدل و انصافش بحق در فراست بود بر وحیش سبق خواجه سنت که نور مطلق است بل خداوند دو نور بر حق است آنک غرق قدس و عرفان آمدست صدر دین عثمان عفان آمدست خواجه حق،پیشوای راستین کوه حلم و باب علم و قطب دین ساقی کوثر،امام رهنمای ابن عم مصطفی، شیر خدای خدایا نور دین همراه ما کن محمد را شفاعت خواه ما کن زکار ما مگردان خشمناکش ز ما خشنود گردان جان پاکش تحیت باد بیش از صد هزاران برو از حق و زو بر جمع یاران خصوصا چار یار پاک گوهر ابوبکر و عمر،عثمان و حیدر نبی فرمود کایشانند انجم بایهم اقتدیتم اهتدیتم آنکه یارش بد ابوبکر و عمر از سر انگشت او شق شد قمر آن یکی او را رفیق غار بود و آن دگر لشکرکش ابرار بود صاحبش بودنند عثمان و علی بهر آن گشتند در عالم ولی آن یکی کان حیاء و حلم بود وان دگر باب مدینه علم بود
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390
توسط بشیراحمد
روشهای مطالعه ویادگیری بهتر (هنگام امتحانات) 1-اولین قدم در امر یاد گیری ایجاد انگیزه در خودومشخص کردن هدف ازمطالعه ویاد گیری میباشد این اهداف میتواند شامل قبولی در امتحان گرفتن نمره بالا موفقیت در تحصیل یا موقعیت اجتماعی باشد 2- شرایط فیزیکی مکان مطالعه مناسب باشد مانند : نورمناسب مکان خالی از سر وصدا 3- مطالعه با چشم بهترین نوع مطالعه میباشد ولب خوانی وبا صدای بلند خواندن موجب اتلاف وقت میشود 4- محل مطالعه بهتر است ثابت باشد وتغییر نکند. 5- تمام ساعات روز برای مطالعه مناسب نیست . مانند : مطالعه بعد از صرف غذا یا مطالعه بعد از یک کار سخت و ورزش سنگین یا مطالعه آخر شب که مناسب نیست. 6- برای یاد گیری با دوام وجلو گیری از فراموشی تنها حفظ کردن مطالب کافی نیست بلکه باید آنرا فهمید تا یاد گیری بهتر صورت گیرد 7- خلاصه برداری از هر صفحه وفیش نویسی کمک زیادی به یاد گیری مطالب میکند. 8- خلاصه برداری باید بر داشت خود شما از مطالب باشد نه رونویسی مطالب کتاب . 9- هر گاه هنگام مطالعه دچار خستگی شدید ، برای غلبه بر آن بهتر است اهدافی که برای مطالعه در نظر داشتید به خاطر بیاورید 10- این عقیده که صدای موسیقی در یاد گیری شما تاثیر دارد عقیده ی درستی نیست وهنگام مطالعه باید کاملا سکوت بر محل مطالعه حاکم باشد . 11-برای کاهش اضطراب قبل از امتحان یا در جلسه امتحان به جای فکر کردن بیش از حد در باره نتیجه نا خوشایند ان بهتر است به فکر تلاش بیشتر ویاد گیری بهتر باشید واز فکرموفق نشدن در امتحان پر هیز کنید 12- بهتر است در ابتدای امتحان تمام سوالها را مطالعه کرده واز سوالهای ساده شروع به جواب دادن کنید که این امر موجب بالا رفتن اعتماد شما وبهتر فکر کردن در مورد سوالهای مشکل میشود . موفقیت شما آرزوی قلبی ماست
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390
توسط بشیراحمد
اهدای مولوی رحیمی به مردم شریف لاج
لاج شریف و لاج پر هنر مرحبا صـــد مرحــــبا اي اهل لاج پر هــنر نامتان اندر سماء خواف چون شمس و قمر اهل خير و شوق و ذوق و با سخاوت بوده اند خواف و بالا خواف و پايين خواف را نور بصر هر كجا كامل بود دشمن بگويد عيب آن دشمنانش كرده اند «تكليف لاجي» را سمر مي شنيدم از بزرگي كو چنين فرموده است چون به سوي لاج رفتي خيز بردار اي پسر لاج دارد سبقتي اندر سخاوت خواف را زين سبب تكليف لاجي افتخار است اي پدر زين به بعد اعلام مي داريم جمعاً يكصدا لاجيان مهمان نوازند چون ابوبكر و عمر تكيه گاه خواف و بالاخواف باشد لاج ما يوسفش را ما خريداريم چو اقوام دگر جايگاه دين و آيين است لاج پر شريف عشق بوبكر و عمر و عثمان و حيدر در جگر رحمت حق بر روان پاك حاجي احمدي مظهــر خيـــر و صلاحِ لاجيـــان پر ثمــر مرحبا بر اين جوانان تو اي لاج عزيز سينه هاشان پر ز عشق و شوق و هم شور و شرر حوزه ي دارالعلوم و هم جناب مولوي شكر گويان شما هستند در شام و سحر اي رحيمي شمّهيي گفتي زخوبی های لاج مورچه را پاي ملخ نزد سليمان كوه زر برگرفته از وبلاگ لاج شریف
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم شهریور 1389
توسط بشیراحمد
|
وب رسمی کد آهنگ
------------------------------------------------
-------------------------------------------------
-----------------
-----------
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||